محمد جاسمیمحمد جاسمی، تا این لحظه: 21 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره
مرسانا مرسانا ، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره

مثل هیچکس

مادر

    مادر متن را بخونید ارزش خوندن را داره      مادرم ‏ مادرم ‏ مادرم ‏ مادرم   .. بزرگ شديم ‏ ... و فهميديم كه دارو آبميوه نبود .. بزرگ شديم ... و فهميديم بابابزرگ ديگر هيچگاه باز نخواهد گشت همانطور كه مادر گفته بود .. بزرگ شديم ... و فهميديم چيزهايي ترسناك تر از تاريكي هم هست ...  بزرگ شديم ... به اندازه اي كه فهميديم پشت هرخنده مادرم هزار گريه بود .. و پشت هر قدرت پدرم يك بيماري نهفته بود ... بزرگ شديم ... ويافتيم كه مشكلاتمان ديگر با يك شكلات،يك لباس يا كيف حل نمي شود ...  و اينكه والديمان ديگر دستهايمان را براي عبور از جاده نخواهند گرفت ، ويا حتي...
30 فروردين 1393

خاطرات سفر به جنوب

سلاااااااااام به همه دوستای عزیزم  امیدوارم که تعطیلات به همگی خوش گذشته باشه به ما که حسابی خوش گذشت جای همه دوستای عزیز خالی.  علت این همه تاخیر این پست اینه که این بار ششم هست که همه رو مینویسم وموقع ثبت نت قطع میشه وهمه چی میپره ولی من اصلا کوتاه بیا نیستم واینقدر مینویسم تا بالاخره ثبت بشه  واما خاطرات سفر ما :  باباخیلی تلاش کرد که از 5 تا 10 فروردین مرخصی بگیره وتعطیلات بریم شیراز ولی چون ریسشون زودتر درخواست داده بود وبابا هم معاون شعبه بود اجازه ندادن هر دوباهم شعبه رو ول کنن به امان خدا برای همین ما هم مجبور شدیم نزدیکترین مسیر رو برای سفر انتخاب کنیم که قرعه به نام شهرهای جنوبی افت...
21 فروردين 1393

یه خبر خوب

  دیروزساعت 4 بعد از ظهر رسیدیم خونه، عمه فرشته هم مثل همیشه ما رو شرمنده کرد وگفت راحت استراحت کن من شام درست میکنم براتون میفرستم منم با خیال راحت دراز کشیده بودم که یه پیام از طرف دوستم باران رسید که:  ...جونم حدس بزن چی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قلبم تند تند میزد حدس زدم حتما خبر خوبی داره ،به فاصله 30 ثانیه بعد پیام بعدی رسید که بی بی مثبت شده اون لحظه خیلی خوشحال شدم واین تنها خبری بود که میتونست خستگی رو از تنم بیرون کنه وصبح دیدم که دیشب ساعت  12 پیام داده که جواب ازمایشم مثبت شده هورااااااااااااااااااااااااااا. خدایا صد هزار بار شکر که این دوست عزیزمون از انتظار در اومد ،امیدوارم به حق فاطمه زهرا همه منتظرا به آرزوی ...
16 فروردين 1393

هورااااااااااابازم مسافرت

توی یه اقدام غیر منتظره باباصبح زنگ زد خونه که ساکتون رو جمع کنین فردا میریم تهران خونه دایی هورااااااااااااا حالا کی با دایی که رفته بود شیراز خونه مادرزنش تبانی کرده بودن واونا کی برگشتن تهران هنوزخبری منتشر نشده چیزی که الان خیلی مهمه  رفتن دوباره ما به مسافرته ،من این مدت هنوز وقت نکرده بودم که از مسافرت جنوب پست بزارم ایشالا بعد از برگشتن همه رو یه جا میزارم .پس تا بعدباااااااااای ...
9 فروردين 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مثل هیچکس می باشد